غزل شمارهٔ ۸۸

منتظری عمرها گر بگذاری نشست

آخر از آن ره بر او گردسواری نشست

هرکه ز دشت وجود خاست درین صید گاه

بهر وی اندر کمین شیر شکاری نشست

گرد تو را چون رساند فتنه به میدان دهر

هرکه سر فتنه داشت رفت و به کاری نشست

غمزه زنان آمدی شاهسوار اجل

تیغ به دست تو داد خود به کناری نشست