غزل شمارهٔ ۹۲

حکمی که همچو آب روان در دیار اوست

خونریز عاشقان تبه روزگار اوست

از غیرتم هلاک که بر صید تازه‌ای

هم زخم زخم کاری و هم کار کار اوست

خون می‌چکاند از دل صد صید بی‌نصیب

تیر شکاری که نصیب شکار اوست

بدعاقبت کسی که چو من اعتماد وی

بر عهدهای بسته نا استوار اوست