غزل شمارهٔ ۱۰۹

گرچه قرب درگهت حدمن مهجور نیست

گر به لطفم گه گهی نزدیک خوانی دور نیست

شمع مجلس در شب وصل تو سوزد من ز هجر

چون نسوزم کاین سعادت یک شبم مقدور نیست

با تو نزدیکان نمی‌گویند درد دوریم

آری آری تندرستان را غم رنجور نیست

حور می‌گفتم تو را خواندی سگ کوی خودم

سهو کردم جان من این مردمی در حور نیست