غزل شمارهٔ ۱۲۳

خاطری جمع ز شبه آن که تو میدانی داشت

کاینقدر حسن بیک آدمی ارزانی داشت

حسن آخر به رخ شاهد یکتای ازل

عجب آیینه‌ای از صورت انسانی داشت

دهر کز آمدنت داشت به این شکل خبر

خنده‌ها بر قلم خوش رقم مانی داشت

وهم کافر شده حیران تو گفت آن را نیز

که نه هرگز نگران گشت و نه حیرانی داشت