غزل شمارهٔ ۱۲۷

بردوش آن قدر دل من بار غم گرفت

کاندر شباب قد من زار خم گرفت

بی‌طاق ابروی تو که طاق است در جهان

چندان گریست دیده که این طاق نم گرفت

تا ملک حسن بر تو گرفت ای صنم قرار

آفاق را تمام سپاه ستم گرفت

راه حریم کوی تو بر من رقیب بست

ناآشنا سگی ره صید حرم گرفت