غزل شمارهٔ ۱۳۲

با رقیب آمد و این غمکده را در زد و رفت

در نزد آتش غیرت به دلم در زد و رفت

جست برقی و به جان طمع آتش زد و سوخت

دی که ساغر زده از کلبهٔ من سر زد و رفت

آتشی سر زد و شدشمع طرب خانهٔ دل

مرغ جان آمد و گرد سر او پر زد و رفت

میزد او خود در صحبت چو من از بی‌صبری

در تکلیف زدم بر در دیگر زد و رفت