غزل شمارهٔ ۱۳۴

چابکسواری آمد و لعبی نمود و رفت

نی نی عقابی آمد و صیدی ربود و رفت

آن آفتاب کشور خوبی چو ماه نو

ظرف مرا به آن می تند آزمود و رفت

نقش دگر بتان که نمی‌رفت از نظر

آن به تن به نوک خنجر مژگان زدود ورفت

تیری که در کمان توقف کشیده داست

وقت وداع بر دل ریشم گشود و رفت