غزل شمارهٔ ۱۴۷

اغیار را به صحبت جانان چه احتیاج

بی درد را به نعمت درمان چه احتیاج

در قتل من که ریخته جسمم ز هم مکوش

کشتی چو شد شکسته به طوفان چه احتیاج

نخل توام به سعی مربی ثمر مبخش

خودرسته را به خدمت دهقان چه احتیاج

کی زنده دم تو کشد منت مسیح

پاینده را به چشمهٔ حیوان چه احتیاج