غزل شمارهٔ ۱۴۹

زهی ز تو دل ناوک سزای من مجروح

دلت مباد به تیر دعای من مجروح

عجب مدان که به تیر دعا شود دل سنگ

ز شست خاطر ناوک گشای من مجروح

شکست شیشهٔ دل در کفش که می‌خواهد

به شیشه ریزه آزار پای من مجروح

ز خاک تربت من گل دمید و هست هنوز

ز خار گلی داغهای من مجروح