غزل شمارهٔ ۱۷۷

بس که روز و شبم از دل سپه غم گذرد

کاروان طرب و شادی از آن کم گذرد

لرزه‌ام بر رگ جان افتد و افتم درپات

باد اگر از سر آن طره پرخم گذرد

از خیالش خجلم بس که شب و روز مرا

در دل پر شرر و دیدهٔ پر نم گذرد

چون غجک دم به دم آید ز دلم نالهٔ زار

تیر عشق از رگ جان بس که دمادم گذرد