غزل شمارهٔ ۱۹۱

چراغی آمد و بر آفتاب پهلو زد

که دست حسن ویش صد طپانچه بر رو زد

بر این شکار به صد اهتمام اگرچه کشید

شکار بیشه دیگر کمان ولی او زد

درین سراچه چو جای دو پادشاه نبود

یکی برفت و سراپرده را به یک سو زد

ز سیر دل ره او بست تیر دلدوزی

که این نهفته از آن گوشه‌های ابرو زد