غزل شمارهٔ ۱۹۳

چو عشق کوس سکون از گران عیاری زد

قرار خیمه با صحرای بی‌قراری زد

دو روز ماند عیار حضور قلب درست

ز اصل سکه چو برنقد کامکاری زد

خوش آن نگار که چون کار و بار حسن آراست

حجاب در نظرش دم ز پرده داری زد

نخست بر سر من تاخت هر شکار انداز

که بر سمند جفا طبل جان شکاری زد