غزل شمارهٔ ۱۹۸

گفتم تو را متاعی بهتر ز ناز باشد

از عشوه گفت آری گر عشق‌باز باشد

قدت به سرو آزاد تشریف بندگی داد

این جامه بر قد او ترسم دراز باشد

منشین ز آتش من آهنین دل ایمن

کاتش چو تیز باشد آهن گداز باشد

بر من درستم باز دشمن به لطف ممتاز

کی باشد این ستمها گر امتیاز باشد