غزل شمارهٔ ۲۰۲

هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد

خستهٔ من نیمه جانی داشت احوالش چه شد

هیچ می‌پرسی که مرغی کز دیاری گاه گاه

می‌رسید و نامه‌ای می‌بود بربالش چه شد

هیچ کلک فکر میرانی بر این کان خسته را

جان نالان خود برآمد جسم چون نالش چه شد

در ضمیرت هیچ می‌گردد که پار افتاده‌ای

مرغ روحش گرد من می‌گشت امسالش چه شد