غزل شمارهٔ ۲۰۹

گه رفتن آن پری رو بوداع ما نیامد

شه حسن بود آری بدر گدا نیامد

چو شنیدم از رقیبان خبر عزیمت او

دلم آن چنان ز جا شد که دگر به جا نیامد

چو ز مهر دستانم به سر آمدند کس را

ز خراب حالی من به زبان دعا نیامد

خبر من پریشان ببر ای صبا به آن مه

پس از آن بگو که مسکین ز پیت چرا نیامد