غزل شمارهٔ ۲۱۸

حسن روزافزون او ترسم جهان برهم زند

فتنه‌ای گردد زمین و آسمان برهم زند

هرچه دوران در هم آرد از پی آزار خلق

در زمان آن فتنه آخر زمان برهم زند

فرد چون پیدا شود غارتگر عشقش ز دور

گرد او جمعیت صد کاروان برهم زند

اینک می‌رسد شورافکنی کز گرد راه

قلب دلها بر درد صفهای جان برهم زند