غزل شمارهٔ ۲۲۱

گر بر من آرمیده سمندش گذر کند

او صد هزار تندی ازین رهگذر کند

زان لعل اگر دهد همه دشنام آن نگار

صد بار از مضایقه خونم جگر کند

چشمش چو کار من به نخستین نگاه ساخت

نگذاشت غمزه‌اش که نگاه دگر کند

دی گرمیش به غیر نه از روی قهر بود

افروخت آتشی که مرا گرمتر کند