غزل شمارهٔ ۲۲۴

هر کسی چیزی به پای آن پسر می افکند

شاه ملک افسر گدای ملک سر می‌افکند

آفتاب از پرده پیش از صبح می‌آید برون

چون سحرگه باد از آن رخ پرده بر می‌افکند

سایه می‌افکند مرغی بر سر مجنون و من

وادی دارم که آنجا مرغ پر می‌افکند

چون گریزد از بلا عاشق که آن ابرو کمان

ناوک مژگان به دلها بی‌خبر می‌افکند