غزل شمارهٔ ۲۲۸
عجب که دولت من بیبقائیی نکند
بهانه جوی من از من جداییی نکند
ز دادخواه پرست آن گذر عجب کامروز
برون نیاید و تیغ آزماییی نکند
چه دلخوشی بودم زان مسیح دم که مرا
هلاک بیند و معجز نماییی نکند
برش ادا نکنم مدعای خود هرگز
که مدعی ز حسد بد اداییی نکند