غزل شمارهٔ ۲۳۱

آسودگان چو نشئه درد آرزو کنند

آیند و خاک کشتهٔ تیغ تو بو کنند

یک دم اگر ستم نکنی میرم از الم

بیچاره آن کسان که به لطف تو خو کنند

ای دل رسی چه بر در بیت‌الحرام وصل

کاری مکن که بر رخ ما در فرو کنند

کو صبر با دو چشم نظر باز خویش را

تگزارم از حسد که نگاهی درو کنند