غزل شمارهٔ ۲۳۷
دی صبح دم که عارض او بینقاب بود
چیزی که در حساب نبود آفتاب بود
صد عشوه کرد لیک مرا زان میانه کشت
نازی که در میانهٔ لطف و عتاب بود
از دام غیر جسته ز پر کارئی که داشت
میآمد آرمیده و در اضطراب بود
در انتظار دردم بسمل شدم هلاک
با آن که در هلاک من او را شتاب بود