غزل شمارهٔ ۲۳۹
دوش چشمم هم به خواب از فکر و هم بیدار بود
در میان خواب و بیداری دلم با یار بود
گرچه بود از هر دو جانب بر دهن مهر سکوت
ناز او را با نیاز من سخن بسیار بود
کار من دامن گرفتن کار او دامن کشی
آن چه بر من مینمود آسان باو دشوار بود
هرچه در دل داشتم او را به خاطر میگذشت
بینیاز از گفتن و مستغنی از اظهار بود