غزل شمارهٔ ۲۴۱

مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بود

ز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود

مرا کشنده‌ترین ورطهٔ محل وداع

سرشگ رانی آن سر پاکدامن بود

فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوست

یکی که مایهٔ رشگ هزار دشمن بود

کشید روز به شامم چه شام آن که درو

ستارهٔ سحر روز مرگ روشن بود