غزل شمارهٔ ۲۴۲

دردا که وصل یار به جز یک نفس نبود

یک جرعه از وصال چشیدیم و بس نبود

شد درد دل فزون که به عیسی دمی چنان

دل خسته‌ای چنین دو نفس هم نفس نبود

بختم ز وصل یک دمه آن مرهمی که ساخت

تسکین ده جراحت چندین هوس نبود

ظل همای وصل که گسترده شد مرا

بر سر به قدر سایهٔ بال مگس نبود