غزل شمارهٔ ۲۴۹

بر هر دلی که بند نهاد از نگاه خود

بردش به بند خانهٔ زلف سیاه خود

از راه نارسیده شهنشاه عشق او

عالم به باد داده ز گرد سپاه خود

گردید عام نشاء عشق آن چنانکه یافت

آثار آن چرنده در آب و گیاه خود

زان همنشین ستاره که می‌تابد از زمین

شرمنده است چرخ ز خورشید و ماه خود