غزل شمارهٔ ۲۵۳

دست به دست همچو گل آن بت مست می‌رود

گر ز پیش نمی‌روم کار ز دست می‌رود

من به رهش چو بی‌دلان رفته ز دست و آن پری

دست به دوش دیگران سر خوش و مست می‌رود

دل به اراده می‌دهد جان به کمند زلف او

ماهی خون گرفته خود جانب شست می‌رود

من به خیال قامتت می‌روم از جهان برون

شیخ به فکر طوبی از همت پست می‌رود