غزل شمارهٔ ۲۶۸
ز خانه ماه به ماه آفتاب من بدر آید
من آفتاب ندیدم که ماه ماه برآید
قدم کند از بیم پاس غیر توقف
به من گهی که ازان غمزه قاصد نظر آید
ز ناز داده کمانی به دست غمزه که از وی
گزندهتر بود آن تیر که آرمیدهتر آید
قلم چو تیر کند در پیام شخص اشارت
به جنبش مژه از دود دل به هم خبر آید