غزل شمارهٔ ۲۷۰

غمزه‌اش دست چو بر غارت جان بگشاید

فتنهٔ صد ناوک پر کش ز کمان بگشاید

گر اشارت کند آن غمزه به فصاد نظر

در شب تار به مژگان رگ جان بگشاید

زان اشارت به عبارت چه رسد نوبت حرف

سحر بندد لب و اعجاز زبان بگشاید

با ته پیرهنش چون ببر آرم که فتد

رعشه بر دست تصرف چو میان بگشاید