غزل شمارهٔ ۲۸۲

ز خواب دیده گشاد وز رخ نقاب کشید

هزار تیغ ز مژگان برآفتاب کشید

نه اشک بود که چشمش به قتلم از مژه راند

که ریخت خون من و تیغ خود به آب کشید

ز غم هلاک شدم در رکاب بوسی او

که پا ز دست من از حلقهٔ رکاب کشید

خدنگ فتنه ز دل میفتاد کج دو سه روز

به چشم بد دگر این تیر را که تاب کشید