غزل شمارهٔ ۲۸۳

زاهدان منع ز دیر و می نابم مکنید

کوثر و خلد من این است عذابم مکنید

چشم افسونگرش از کشتن من کی گذرد

بر من افسانه مخوانید و بخوابم مکنید

مدعی را اگر آواره نسازم ز درش

از سگان سر آن کوی حسابم مکنید

من خود از بادهٔ دیدار خرابم امشب

می‌میارید و ازین بیش خرابم مکنید