غزل شمارهٔ ۲۸۷

ای شربت جفای تو هم تلخ و هم لذیذ

خصمانه حرفهای تو هم تلخ و هم لذیذ

رد جام عشوه ریخته میها به زهر چشم

چشم غضب نمای تو هم تلخ و هم لذیذ

صلح و حیات و مرگ بهم داده‌ای که هست

وقت غضب ادای تو هم تلخ و هم لذیذ

دی زهر و انگبین بهم آمیختی که بود

دشنام جان فزای تو هم تلخ و هم لذیذ