غزل شمارهٔ ۲۹۹

دور از تو خاک ره ز جنون می‌کنم به سر

بنگر که در فراق تو چون می‌کنم به سر

بر خاک درگه تو به سر می‌کند رقیب

من خاک در زبخت نگون می‌کنم به سر

سرلشگر جنونم و در دشت گمرهی

بر رغم عقل راهنمون می‌کنم به سر

افسانه‌ات شبی که نمی‌آیدم به گوش

آن شب به صد هزار فسون می‌کنم به سر