غزل شمارهٔ ۳۰۳
لشگر عشقت سیاهی میکند از دور باز
وای بر من کز سلامت میشوم مهجور باز
برشکست خیل طاقت ده قرار ای دل که کرد
پادشاه عشق برپا رایت منصور باز
تا به جای نوش بارد نیش بر ما خاکیان
فتنه مشتی خاک زد بر خانهٔ زنبور باز
من که با خود برده بودم شور از میدان عشق
آمدم اینک که میدان را کنم پرشور باز