غزل شمارهٔ ۳۰۴

یک صبح ببام آی و ز رخ پرده برانداز

آوازه به عالم زن و خورشید برانداز

زه شد چو کمان تو پی کشتن مردم

گوزه ز کمان اجل ایام برانداز

بربند به شاهی کمر و طوق غلامی

در گردن صد خسرو زرین کمر انداز

بهر دل مشتاق مکش تیر ز ترکش

نخجیر چنین را به خدنگ دگر انداز