غزل شمارهٔ ۳۱۲

به من که آتش عشقش نکرده دود هنوز

فشاند دست که این وقت آن نبود هنوز

ز صبر او دل من آب شد که دی ره صلح

گشوده بود و به من لب نمی‌گشود هنوز

دگر سحر که ازو بوسه خواه شد که ز حرف

لبش به جنبش و حسنش به خواب بود هنوز

نموده بود به من غایبانه رخ آن دم

که در بساط به کس رخ نمی‌نمود هنوز