غزل شمارهٔ ۳۲۱

آخر ای بی‌رحم حال ناتوان خود بپرس

حرف محرومان خویش از محرمان خود بپرس

نام دورافتادگان گر رفته از خاطر تو نیز

از فراموشان بی‌نام و نشان خود بپرس

چون طبیب شهر گوید حرف بیماران عشق

گر توان حرفی ز درد ناتوان خود بپرس

من نمی‌گویم بپرس از دیگران احوال من

از دل بی‌اعتقاد بدگمان خود بپرس