غزل شمارهٔ ۳۲۹

هرتار که در طره عنبر شکن استش

پیوند نهالی برگ جان من استش

ترسم ز دماغ دل من دود برآرد

آن دوده که زیب ورق یاسمنستش

می‌سوزدم از آرزوی رنگی و بوئی

با آن که گل و لاله چمن در چمنستش

هست از ورق شرم و حیا دست خودش نیز

زان جوهر جان دور که در پیرهنستش