غزل شمارهٔ ۳۳۱

رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش

عجب شمعی که از بالا به پایان می‌رود دودش

دمی در بزم و صد ره می‌کشد از بیم و امیدم

عتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش

میان آب و آتش داردم دیوانه وش طفلی

که در یک لحظه صد ره می‌شوم مقبول و مردودش

چو گنجشگیست مرغ دل به دست طفل بی‌باکی

که پیش من عزیزش دارد اما می‌کشد زودش