غزل شمارهٔ ۳۳۲

ز دل دودی بلند آویخته زلف نگون سارش

خدا گرداندم یارب بلا گردان هر تارش

زهر چشمی به حسرت می‌گشاید از پی آن گل

بهر گامی که بر می‌دارد از جا نخل گل بارش

به سر ننهاده کج تاج سیاه آن ترک آتش خو

که از آهم به یک سو رفته دود شمع رخسارش

به گلشن حسرت قدش رود از نخل بر گلشن

به نخل خشک آموزد خرامش سحر رفتارش