غزل شمارهٔ ۳۳۳
ز مهیست داغ بر دل که ندیدهام هنوزش
ز گلیست خار در کف که نچیدهام هنوزش
ز لبی است کام جانم چو گلوی شیشه پرخون
که به جرئت تخیل نگزیدهام هنوزش
ز شراب لعل یاری شده مشربم دگرگون
که به لب رسیده اما نچشیدهام هنوزش
به کشاکشم فکنده سر زلف تابداری
که به سوی خویش یک مو نگشیدهام هنوزش