غزل شمارهٔ ۳۳۷

هزارگونه متاع است ناز را به دکانش

نگاه گوشهٔ چشم از متاع‌های گرانش

خطاب خود به من از اهل بزم خاسته پنهان

که نرگسش شده گویا و خامش است زبانش

هزار نکته بیان می‌کند به جنبش ابرو

هزار نکته دیگر که مشکل است بیانش

حواله دل محروم من نمی‌شود الا

به سهو تیر نگاهی که می‌جهد ز کمانش