غزل شمارهٔ ۳۳۹

بزم برهم زده‌ای ای دل بر خشم به جوش

چشم از جنگ بغوغالب از اعراض خموش

گرمیش شعلهٔ فروزان ز رخ ماه شعاع

تلخیش زهر چکان از دو لب زهر فروش

خواب بیهوشی و کیفیت مستی ز سرش

جسته از پرزدن مرغ سراسیمه هوش

ضبط بیتابی خود کرده ولی در حرکت

پیرهن زان تن و اندام و قبازان برو دوش