غزل شمارهٔ ۳۴۱

سحر به کوچه بیگانه‌ای فتادم دوش

فتاد ناگهم آواز آشنا در گوش

که خوش به بانگ بلند از خواص می می‌خواست

ازو دهاده و زا اهل بزم نوشانوش

من حزین تن و سر گوش گشته و رفته

ز پا تحرک و از تن توان و از دل هوش

ستادم آن قدر آن جا که داد مرغ سحر

هزار مرتبه داد خروش و گشت خموش