غزل شمارهٔ ۳۴۵

پری وشی دل دیوانه می‌کشد سویش

که نیست حد بشر سیر دیدن رویش

به نوگلی نگرانم که می‌دمد چو گیاه

کرشمه از در و دیوار گلشن کویش

هنوز تیغ نیالوده تیز دستی بین

که موج خون ز زمین می‌رسد به بازویش

قیامتست قیامت که صور فتنه دمید

جهان ز فتنهٔ نو خیز قد دلجویش