غزل شمارهٔ ۳۴۷

کاش مرگم سازد امشب از فغان کردن خلاص

تا سگش از درد سر آسوده گردد من خلاص

شد گرفتاری ز حد بیرون اجل کو تا شود

من ز دل فارغ دل از جان رسته جان از تن خلاص

داشتم در صید گاه صد زخم از بتان

در نخستین ضربتم کرد آن شکارافکن خلاص

سوختم ز آهی که هست اندر دلم از تیر خویش

روزنی کن تا شوم از دود این گلخن خلاص