غزل شمارهٔ ۳۶۲

گدایان را بود از آستانها پاسبان مانع

مرا از آستان او زمین و آسمان مانع

من و شبهای سرما و خیال آستان بوسی

که آنجا نیست بیم پرده دارو پاسبان مانع

نگهبانان ز ما دارند پنهان داغها بر جان

که ممکن نیست خوبان را شد از لطف نهان مانع

به بزم امشب هوس خواهند و لطف یار بخشنده

حجاب از هر دو جانب گرچه میشد در میان مانع