غزل شمارهٔ ۳۷۰

زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاق

من از کمال محبت جهان جهان مشتاق

نهان ز چشم بدان صورت تو را این است

که دایمم من صورت طلب به آن مشتاق

ز دست کوته خود در هوای زلف توام

چو مرغ بی‌پر و بالی به آشیان مشتاق

به محفل دگران در هوای کوی توام

چو آن غریب که باشد به خانمان مشتاق