غزل شمارهٔ ۳۷۲

ز تب نالان شدی جانان عاشق

بلا گردان جانت جان عاشق

ز سوز نالهٔ عاشق گدازت

به گردون می‌رسد افغان عاشق

تب گرم تو عالم را سیه کرد

ز خود بر سینهٔ سوزان عاشق

دمی صد بار از درد تو می‌مرد

اجل می‌برد اگر فرمان عاشق