غزل شمارهٔ ۳۷۵

این آینه‌گون سقف که آبیست معلق

نسبت به من تشنه سرابیست معلق

این گوی که دستی نگهش داشته زان سوی

چون قطره آبی ز سحابیست معلق

دل می‌کنداز غب‌غب و روی تو تصور

کز آتش سوزنده حبابیست معلق

کاکل که به بوسیدن دوشت شده مایل

گوئی ز سر سرو غرابیست معلق