غزل شمارهٔ ۳۹۵

من شیدا چرا از عقل و دین یک باره برگشتم

به رندی سر برآوردم به رسوائی سمر گشتم

ز استغنا نمی‌گشتم به گرد کعبه لیک آخر

سگ شوخی شدم از شومی دل در به در گشتم

سرم چون گوی می‌باید فکند از تن به جرم آن

که عمری بر سر کوی تو بی‌حاصل به سر گشتم

ز دلدار دگر خواه دوای درد دل جستن

که هرچند از تو جستم چارهٔ بیچاره‌تر گشتم